تبليغاتX
حقایق استخوانی
زرد زرد زرد یک مثلث وانیلی  اینها تنها چیزهاییست که من این روزها می خواهم
+ نوشته شده در 89/06/15ساعت 12:48 توسط الناز |

من فکر میکنم درش را تخته کنم بهتر باشد حرفم نمی آید.
+ نوشته شده در 89/04/10ساعت 20:21 توسط الناز |

همین قدر برای من و تو کافی است که بدانی تاریخ زندگی نامه من و تو در یک شات ابسولوت هلو خلاصه می شود.

حتی اگر سیگاری هم در کار نباشد که بکشم با اعتماد بنفس می گویم : تو هنوز آنقدرها هم مست شات ابسولوت نبودی که الان هستی.

الزاما"کافی است که بدانی سر هر راه و بی راهی می دوی وسط یک مشت تفکرات پوچ من و بین آن همه فکر پوچ است که تو مهم می شوی.

آیا معیار تو این است که مهم باشی؟!

مهم بودن یعنی چه؟ این است که آدم یک در هزار چیزهای جورواجور بداند که خودش هم نمیداند از کجایش آمده اند؟

+ نوشته شده در 88/09/21ساعت 16:45 توسط الناز |

خب نمی دونم چی بگم !!!!!! ببینید خوب نیست آدم واسه داشتن نوشته های یه آدم زیر اونا کاربن بزاره!!!!!!!!!!!!!!!!!

.......نکن برادر من نکنید آقا جان!!!!!!!!!!!!!!!

درسته که من دیر به دیر آپ میکنم اما دلیلی نیست که این کارو انجام بدین !!!!!!!

+ نوشته شده در 88/09/20ساعت 19:18 توسط الناز |

من حالا حالا ها نمی خوام آپ کنم ......

شایدم آدرسم و عوض کردم ......

+ نوشته شده در 88/09/12ساعت 15:3 توسط الناز |

نه اینکه اون قدرا گرد باشه یه گردونه مثل مخ یین و یانگ!

ریزک همه واسه داشتنت سرو دستشونو مشکنن اون وقت تو ابروت فقط دچار یه گرفتگی شده.

+ نوشته شده در 88/08/16ساعت 18:24 توسط الناز |

تصمیم دارم خانم دود و دم و درست کنم اما........... مامی میگه اون تقصیر نداره ما قبول کردیم که سرنوشت از ما پر زور تره

با اون قیافه همیشه شاکیش.....

آخه یکی به من بگه من چرا باید در تمام ساعات زندگیم با این آدم بجنگم و مجبور بشم کوتاه بیام؟ در صورتی که حق با اون نیست!

یه ۲۰ شبی هست مثل آدم نمی تونم بخوابم ....

+ نوشته شده در 87/08/30ساعت 14:36 توسط الناز |

امروز دیدمشون خیلی جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم  .... اگه خوب بشن واااای اگه خوب بشن... نمی دونم چرا انقدر دوسشون دارم این پت و متو -حاضرم جون بدم تا خوب بشن

دایی پت دایی مت دوستون دارم  من همون الناز کوچولوام هنوز - که واسش اسباب بازی می خریدی یادته دایی؟ همون الناز کوچولو که  میبردیش موتور سواری تا بستنی و از این چیپس کثیفا نمی خریدی  تو خونه رات نمیداد (پت و مت خوب بشین)

یادمه یه روزه تابستون من و بردی تو حوض همش ۵ سالم بود تو حوض و پر زردآلو کرده بودی بعد باهم دنباله ماهیا می کردیم یادته؟ ... یادته مامان جی جی چقدر جیغ میزد که الانه سرما می خوری؟ ماهی قرمز خوشگلرو گرفتی دادیش دستم منم ماچش کردم؟ بعدش انقدر هویج خوردیم که مریض شدیم  .

دوستون دارم و منتظر تولد دوبارتونم تو حوض پر از زردآلو و ماهی

+ نوشته شده در 87/08/29ساعت 13:44 توسط الناز |

من فکر میکنم تمام وجودم را مدیون خودم هستم ...وقتی تو این فکر بودم زنگ در به صدا در اومد آره یه نامه بود از یه دوست خیلی خیلی قدیمی که تو فرنگستونه.. نوشته بود من خیلی تنهام با این وجود دلم اصلا" واسه شماها تنگ نشده  ... من در حالی که از این همه رک بودن چشام ورم کرده بووود داشتم فحش و بدو بیرا های رفیق فرنگستونیو می خوندم ....

سلام الناز امیدرارم خوب نباشی آخه منم نیستم گندتون بزنن حالم ازتون بهم می خوره ( آخه عشق و علاقه تا چه حد؟)

آخه خواهر من چرااااااااااا؟

 

+ نوشته شده در 87/08/28ساعت 12:52 توسط الناز |

امروز به یک حماقت بی رنگ رسیده بودم ....

بعد تو گفتی به کسی این را نگویم  بعد من به عمق حماقتم بیشتر پی بردم

بعد یک لحظه حس حسودی تمام چشامو گرفته بود بعد من خیلی خجالت کشیدم که چشام خیس شده بوووود

بعد یه لحظه خودمو جااای تو گذاشتم  و بعد باز بارها و بارها به حماقت خودم پی بردم

اساسا" امشب شب احمقی بووود

و من خودم و برای این همه حماقت آن هم در طول ۱۰ دقیقه نمی بخشم

 

+ نوشته شده در 87/08/20ساعت 23:55 توسط الناز |